هنگامی که دانهای در چمنزاری کاشته میشود، بهآرامی در میان گیاهان جوانه میزند و با زندگی اطراف خود همزیستی میکند. اما با رشد درخت، بلند و مسلط، سایبان آن نور خورشید را مسدود میکند، ریشههایش آب را میبلعند و سایهاش آنچه زمانی در زیر آن شکوفا بود را خفه میکند. در نهایت، گیاهان اطراف میمیرند، محروم از ملزومات زندگی. آنچه زمانی بهعنوان نشانهای از رشد به نظر میرسید، به عملی از تخریب خاموش تبدیل میشود.
این استعاره مسیر قدرت را هنگامی که مهار نشود به تصویر میکشد: شروعی بهظاهر بیگناه میتواند به نیرویی خفهکننده تبدیل شود. صهیونیسم، که زمانی بهعنوان پاسخی به آزار و اذیت معرفی شده بود، به چنین درختی تبدیل شده است.
فرانک هربرت زمانی نوشت: «هر انقلابی دانه نابودی خود را در درون خود حمل میکند.» پس از جنگ جهانی دوم، جهان سوگند خورد «هرگز دوباره» در حالی که با جنایات نازیها روبرو میشد. وحشتهای نسلکشی، فاشیسم و غیرانسانیسازی به یک دیدگاه انقلابی منجر شد: دیدگاهی که تقدس فرد را بر حاکمیت مطلق دولت اولویت میداد. این انقلاب اعلامیه جهانی حقوق بشر، کنوانسیون نسلکشی و کنوانسیونهای ژنو را به وجود آورد - جوانههای امیدی که در خاک خونآلود اروپا کاشته شده بودند.
اما همانطور که هربرت هشدار داده بود، حتی شریفترین انقلاب میتواند از درون بپوسد. همان رژیم نازی که هنجارهای بینالمللی را درهم شکست، دانهای از تناقض کاشت: توافقنامه هاوارا. این توافقنامه که در دهه ۱۹۳۰ بین آلمان نازی و رهبران صهیونیست مذاکره شد، انتقال یهودیان آلمانی به فلسطین را در ازای حمایت اقتصادی ممکن ساخت. این پیمان، که در حالی بسته شد که دیگر یهودیان مورد آزار یا نابودی قرار میگرفتند، نقطه عطفی بود - نه تنها برای آینده یهودیان، بلکه برای مردم بومی فلسطین.
پیش از قرن بیستم، فلسطین سرزمینی بود که در آن مسلمانان، مسیحیان و یهودیان در هماهنگی نسبی زندگی میکردند، به عربی صحبت میکردند و ریتمهای فرهنگی شام را به اشتراک میگذاشتند. اما ظهور یهودستیزی اروپایی و وحشتهای هولوکاست باعث جابجایی عظیم یهودیان اشکنازی شد، که بسیاری از آنها به سوی فلسطین هدایت شدند - نه با هدف همزیستی، بلکه با هدف استعمار. برخلاف مهاجرانی که به دنبال ادغام بودند، این مهاجران به دنبال بازسازی سرزمین، زبان و مردم آن بودند تا با رویای ملیگرایانهای که ریشه در حق توراتی و قومگرایی اروپایی داشت، همخوانی داشته باشد. عبری، که مدتها زبانی آیینی بود، بهعنوان ابزاری برای جداسازی، نه ارتباط، احیا شد.
بیانیه بالفور، صادرشده در سال ۱۹۱۷، با وعده «خانه ملی برای مردم یهود» در فلسطین، بدون رضایت ساکنان بومی آن، راه را برای این تحول هموار کرده بود. امپراتوری بریتانیا، که تحت نظارت جامعه ملل وظیفه حفاظت از حقوق مردم بومی را داشت، بهزودی خود را در معرض حملات شبهنظامیان صهیونیستی یافت که حتی از محدودیتهای اندک بر جاهطلبیهایشان ناراضی بودند. این شبهنظامیان بازارهای عرب، پلها، ساختمانهای اداری بریتانیایی را بمباران کردند و مقامات بریتانیایی و سازمان ملل را ترور کردند - از جمله یاکوب دههان، لرد موین و میانجیگر سازمان ملل، فولکه برنادوت. تروریسم برای پروژه صهیونیستی اتفاقی نبود؛ بلکه بنیادی بود.
در سال ۱۹۴۷، سازمان ملل طرحی برای تقسیم پیشنهاد کرد که ۵۶ درصد از زمین را به دولت یهودی تازهتأسیس اختصاص داد، با وجود اینکه یهودیان تنها یکسوم جمعیت را تشکیل میدادند و کمتر از ۷ درصد زمین را در اختیار داشتند. فلسطینیان بومی این بیعدالتی را رد کردند. آنچه در پی آمد، ناکبا بود - فاجعه. نیروهای شبهنظامی صهیونیستی در شهرهایی مانند دیر یاسین قتلعام کردند و بیش از ۷۰۰,۰۰۰ فلسطینی را به زور از خانههایشان بیرون راندند. دولت جدید اسرائیل اعلام شد و فلسطینیان - با وجود قطعنامههای متعدد سازمان ملل که حق بازگشت آنها را تأیید میکرد - هرگز اجازه بازگشت نیافتند.
صهیونیسم در جابجایی مردم متوقف نشد؛ بلکه به دنبال پاک کردن حافظه سرزمین بود. طی دههها، اسرائیلیها صدها هزار درخت زیتون و مرکبات بومی و میوهده را، که نمادهای میراث، معیشت و پیوستگی فلسطینی بودند، ریشهکن کردند. به جای آنها، درختان کاج اروپایی بهصورت انبوه کاشته شدند.
این کاجها بومی فلسطین نیستند. آنها خاک را اسیدی میکنند، اکوسیستم را مختل میکنند و آتشسوزیهای عظیم و غیرقابلکنترل جنگلی را تغذیه میکنند. رشد سریع و ریشههای کمعمق آنها هم از نظر زیستمحیطی مخرب است و هم از نظر نمادین آشکارکننده: گونهای خارجی که به سرزمین تحمیل شده، ویرانههای روستاهای فلسطینی را زیر پوششی سبز از فراموشی پنهان میکند.
این خشونت زیستمحیطی منعکسکننده جابجایی انسانی است. این عملی استعماری نه تنها از فضا، بلکه از حافظه، اکوسیستم و آینده است.
آنچه در ۷۵ سال بعدی دنبال شد، خفهسازی آهسته و حسابشده یک ملت بود. اسرائیل رژیم آپارتاید وحشیانهای را در سرزمینهای اشغالی تحمیل کرده، خانهها را تخریب کرده، زمینها را دزدیده و شهرکهایی ساخته که طبق حقوق بینالملل غیرقانونی اعلام شدهاند. آب منحرف میشود، مجوزها رد میشوند، زندگیها ریشهکن میشوند - همه برای تغذیه رشد درخت صهیونیستی.
اکنون، در بلوغ کامل خود، این درخت میوههای نسلکشانه میدهد. در غزه، دولت اسرائیل نه تنها محاصره، بلکه یک محاصره کامل را تحمیل کرده است - غذا، آب، برق و دارو را از جمعیتی محبوس دریغ کرده است. کاروانهای بشردوستانه مورد حمله قرار گرفتهاند. توزیع کمکها توسط همان رژیمی که بحران را ایجاد کرده، مصادره شده است، زیرا اسرائیل اکنون ابتکار بهاصطلاح «بشردوستانه» خود را اداره میکند - به فلسطینیان گرسنه غذا پیشنهاد میدهد فقط برای کشتن آنها هنگام آمدن برای دریافت آن. زبان کمک بهعنوان شکل دیگری از خشونت تسلیح شده است.
این امنیت نیست. این دفاع از خود نیست. این اوج منطقی پروژهای است که نه در امنیت یا عدالت، بلکه در سلطه ریشه دارد.
و جامعه بینالمللی کجاست؟ نهادهایی که از انقلاب حقوق پس از جنگ زاده شدند کجایند؟ وعده «هرگز دوباره» کجاست؟
هیچجا.
سازمان ملل قطعنامههایی تصویب میکند که نمیتواند اجرا کند. دیوان بینالمللی دادگستری نظراتی صادر میکند که نادیده گرفته میشوند. دولتهای غربی ستمگر را مسلح میکنند و مظلوم را خاموش میکنند. انقلاب حقوق بشر، که زمانی آرمانی بلندمرتبه بود، اکنون سایهای بلند و بدبینانه میافکند. این انقلاب شکست خورده است - نه به این دلیل که اشتباه بود، بلکه به این دلیل که دانه نابودی آن اجازه یافت بدون کنترل رشد کند.
فلسطین به آزمون نهایی نظم جهانی پس از جنگ تبدیل شده است و جهان در این آزمون شکست میخورد.
در ویرانههای غزه، در اردوگاههای پناهندگان در لبنان و اردن، در شهرهای محاصرهشده کرانه باختری، وعده حقوق بینالملل پژمرده شده است. آنچه باقی مانده است، سکوت، همدستی و صدای مرگ وجدان جهانی است.
اگر «هرگز دوباره» قرار است معنایی داشته باشد، باید به معنای هرگز دوباره برای هیچکس باشد. نه فقط برای برخی.
تا زمانی که این حقیقت حفظ نشود، درخت صهیونیسم به رشد بدون کنترل ادامه خواهد داد و هر چیزی زیر آن - قانون، عدالت، اکولوژی، حافظه و کرامت انسانی - به پژمردن و مرگ ادامه خواهد داد.